دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگار غریبیست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرک راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شاملو
دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگار غریبیست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرک راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شاملو
ای روزگار !
چه می شد اگر همه نیروها و استعدادهایت را یکجا فراهم می آوردی و یک بار دیگر یک ((علی)) می زادی؛
که انسان امروز سخت به او محتاج است.
چه گوارا :
((آزادی بیش از همه از دست کسانی ضربه میخورد که برای نیل به آن، کوتاه ترین راه را انتخاب میکنند ؛ سریعترین مرکب را .))
زندگی این طوری است. از مطبخ زیباتر نیست، و به همان اندازه هم بوی گند میدهد.
اگر هم بخواهی کاری صورت دهی باید دست کثیف کنی؛ فقط باید بلد باشی بعداً آبی به سر و دستت بزنی .
همه اخلاقیات عصر ما همین است .
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.
هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام ؛ اما این کلمه شوم ((مصلحت)) دلم را سخت به درد آورده.این تیغ بیرحمی که همیشه ((حقیقت)) را با آن ذبح شرعی میکنند.
هر گاه ((حقیقت)) از صحنه جنایت خصم پیروز باز گردد، در خیمه خیانت دوست، به دست ((مصلحت)) خفه اش می سازند؛
و سر نوشت علی گواه است .
به من بگو نگو ، نمیگویم ؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ؛
من می فهمم .
من آرزو دارم از زشتی های شهر که همچون پرده های سیاه بر من بسته اند به قلب جنگل پناه برم .
آنجا که حتی اشعه خورشید کنجکاوانه مرا در اندرون جنگل بجوید و نیابد.
و در آنجا درختهایی را بجویم که هنوز هیچ نگاهی را برخود تحمل نکرده اند.
و آنجا پرندگانی را که حتی از چشم آسمان بکر مانده اند بیابم و ببوسم